عشق مامان این روزها
این روزها گل پسرم بلااا شدی طلااا شدی مثال قنچههااا شدی ببین ببین چههاااا شدی
تازگیها تا آهنگی رو میشنوی که ازش خوشت مییاد همه رو بلند میکنی که باهات برقصند تو خونه من و بابایی رو توی خونه مامان بزرگ بابابزرگت اونا رو و حتما هم تا آخرش میرقص رقصدم خیلللیی بانمکه می چرخی پا میکوبی دستاتو میچرخونی و خلاصه که منو کشتی با اون رقص قشنگت عزیزم
مامان مریم یک اتوبوس بزرگ بهت دادن که خیلی دوستش داری و خلاصه که همش باهاش بازی می کنی. اتوبوسه در داره و دراش باز میشه . خلاصه که هر چی میتونی توش چیز میز میذاری:)))) از گردو تا آهنربای یخچال تا آدمکهای اسباببازی و خلاصه هر چی که توش جا میشه.... کامیون بزرگت رو هم به جای ماشین ازش استفاده میکنی پشتشو میدی پایین و میشینی روش:)))) دیگه برات بگم که از کتاب (من یک لگن دارم ) خوشت اومده و مییاریش که برات بخونمش:) امروز برای اولین بار گفتی اتوبوس:) من و بابایی کلیی ذوق کردیم. یک کلمههایی رو یک دفعه میگی اما برای بار دوم نه . من همش منتظرم که حرف بزنیی خیلی. آخه صدات خیلی قشنگه و وقتی یک کلمه میگی دلم آب میشه مامان جونم:) شبا خیلی بیدار میشی خیلی همش شیر میخوای فکر کنم برای دندونات باشه . امیدوارم زود همش دربیاد که اینقدر ناراحتی نکشی عزیزم. عاشقتم .
اینم چند تا عکس از خونه مامی ایناست که از حموم اومده بودی و داشتی توی آفتاب انار میخوردی:) پاییزی پاییزی




ببین چطوری یک پات و روی اون پات میاندازی و می شینی عاشق این ژستتم مادر




عشق مامان این روزها
